عشق ابدی
زندگی دوست داشتنی من و یارم
سلام مهربون خودم الان که دارم اینا رو مینویسم سه روز از اومدنت میگذره... عین یه فرشته خوابیدی. نگاهت که میکنم باورم نمیشه که واقعا اینجایی... وقتی با هم میریم بیرون حس میکنم خواب دارم میبینم. نمیدونی چه حس شیرینی بود منتظر موندن توی فرودگاه. تموم این شش ماه و دو روز یه طرف و این چند ساعت آخر یه طرف. قبل از اینکه بیای گریه هامو کردم... وقتی بالاخره دیدمت تموم تنم داشت میلرزید. گل رو دادم بهت و خجالتو گذاشتم کنار و اومدم جلو. بغلم کردی بوسم کردی و تن من همچنان میلرزید توی ناباوری اومدنت. آخ که چقدر خوب بود. خیلی شیرین بود. خیلی. خیلیه بعد از این همه انتظار آدم عزیزشو ببینه. فردا صبحش با هم رفتیم که من امتحان رانندگی بدم. آماده نبودم و رد شدم ولی برام مهم نبود. چون تو پیشم بودی. فرداش با هم رفتیم همونجایی که همیشه دلم میخواست وقتی اومدی بریم. همون کلیسایی که خیلی دوسش دارم و ازش خیلی حاجت گرفتم... میدونستم که تو هم خوشت میاد. بعدشم به خرید و گردش گذشت و بعدم خواب راحت توی بغل گل مهربونم. برای اولین بار با هم رفتیم خونه دیدیم امروز. احساس خوبی بود. تازه دارم حس میکنم که داریم یه زندگی جدیدشو شروع میکنیم. امشبم با یکی از دوستا میریم شام رستوران. از حالا غصه م گرفته که فردا چجوری برم سر کار!! وای چقدر شوق و ذوق داره بعد از یه روز کاری آدم بیاد خونه و عشقشو ببینه.. خیلی احساس خوشبختی میکنم از اینکه دیگه پیشمی. خیلی خوشحالم که اومدی عزیز دلم. با هم یه زندگی خوب میسازیم ایشالا...
| Design By : Mihantheme |
